یوسف یعقوب دل

تو ز من دور و من از تو دورتر

لحظه های بی تو من، رنجورتر

بی تو دنیا در نگاهم مرده است

قلب من مغلوب دردی خفته است

این دل یعقوب وارم در نهان

اشک میریزد برایت بی امان

شب، سحر، وقت اذان، جز آه سرد

هیچ ناید زین دل محزون درد

یوسفم؛ دردم فراوان گشته است

بی تو نامردی چه آسان گشته است

کودک صبرم خزیده گوشه ای

گو به او، روزی کنارش بوده ای

گفته بودی راه را هموار ساز

تیرگیهای دلت را خوار ساز

گفته بودی آید آن روزی که بر دامان تو

میسپارم این تن رنجور را بر جان تو

یوسفم! یعقوب تو مملوء ز درد

برق چشمانش شده محزون و سرد

قامتش گشته خمیده از غمت

لحظه هایش؟! انتظار بودنت

مملوء از ترس است از روزی که تو

سر رسی، اما نبیند روی تو

یوسف یعقوب دل، من را ببین

گشته ام با انتظار تو عجین

یوسفم بازآ، وجودم خسته است

چشمهایش را به فردا بسته است

جز تو و نامت درونم هیچ نیست

قاب من با تو بدون پیچ نیست...

 

 

 

الهه حاتمي

 

دانشجو تغذيه

 

دانشكده علوم و صنايع غذايي