چرا
همچون علي ايمان ندارم...؟!
سحر
گشت وتنم از خواب بر خاست صداي حق ميان كوچه
بر پاست
دو
چشمم مملوء از اشك و سكون گشت
كه اين بارم دلم بر خواب
پيوست
سكوتم در درونم ، زجه ها زد ز نابودي روحم نعره ها زد
چرا
نيمه شبم در خواب رفتم چرا در راه حق بيراه رفتم ؟
چرامي
سازم و سيمان ندارم چرا
همچون علي؛ ايمان ندارم ؟!
علي!!
نامت زبانم بند آورد
دلم را در سياهي درد آورد
خودم
را با تو من مقياس كردم
چه شد نامت چنين احساس كردم؟!
چه
شد تو اينچنين گشتي علي جان دلت
را بر خدا بستي ، بدين سان ؟
چه
شد شب تا سحر بيدار ماندي
ز هر
دوز كلك بي بار ماندي ؟
چه
شد خواب دو چشمت پر كشيدند
چگونه از گناهان دل بريدند ؟ !
تو
كه تنها ترين بودي در اين دير
تنت خسته ولي روحت ابوالخير
همه
نامرد ،اما مرد ماندي
زبانت را ز روي غير راندي
دلت
پر بود از دنياي دوني
ز نامردان بي دين زبوني
ولي
آرام، بر حق صبر كردي
سرت را در دل آن چاه كردي
اگر
چه خسته و پر درد بودي
ولي هر نيمه شب، او را سجودي
چگونه
اي علي آرام ماندي
چگونه روح خود بر حق براندي ؟
علي
، مولاي من ، مرد جهاني
ببين مي خواهم از تو تك نشاني
ببين
مي خواهم اينجا مرد باشم
ز هر نفس گناهي طرد باشم !
ببين
اينجا كه من چاهي ندارم
كه سر كرده در آن، آهي بر آرم؟!
ببين
از اين زمين سرد خستم
ولي
افسوس بر آن دل ببستم !
نمي
خواهم كه چشمم خواب ماند
زشب رفته سحر بيدار ماند
بيا؛
دستم بگير و ياريم كن به راهي كه برفتي جاريم كن
بيا؛
مي خواهمت چون تشنه آب نجاتم
ده ز اين دنياي بي تاب
الهه حاتمي
دانشجوي رشته علوم
تغذيه دانشكده علوم و مهندسي صنايع
غذايي