مجالس
حسینی
((مجلس اول))
امام
حسین (ع): (( عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند ))
روزهای پایانی عمرش
فرارسیده واوسخت نگران است ، نگران ماحصل چندین سال جنگ وجنایت
وریاکاری. اونگران سلطنت به ظاهر خلافت خویش است. آیا
پسرش یزید می تواند پس از او سکاندار کشتی سلطنت باشد ؟
باید برایش کاری کند وتدبیری بیاندیشد.
ولی در ماجرای صلح با حسن بن علی(ع) عهد بسته بود که پس از خودش
، حسن بن علی (ع) واگر حسن نبود حسین بن علی (ع) خلیفه
مسلمین گردد ولی معاویه خلاف وعده کرد وبه یاری
مشاوران زیرک وشمشیرهای بران اموی برای
یزید بیعت گرفت ورای جمع آوری کرد که پس از او
،یزید جانشین حضرت رسول الله (ص) گردد و اتفاق افتاد آنچه که
نبایست بیافتد .معاویه در سال 60 هجری مرد وپسرش
یزید رسما جانشین معاویه ومسند نشین کرسی
خلافت اللهی گشت .درنقل ویژگیهای یزید گفته
اند که وی مردی بلند قامت وزیبا رو ،سبکسر ونادان بوده که در
بیابان تربیت یافته بود ودر سوارکاری مهارتی خارق
العاده داشته ،اشعارش بسیار زیبا ونغز بوده که دیوانش هنوز
موجود می باشد.شراب بسیار می خورده وگاهی نماز می
خوانده وگاهی نمی خوانده ودر شعرش می گفته ((ان الله یغفر
الذنوب جمیعا )). در عجایب او نوشته اند بوزینه ای داشته
است ابو قیس نام، که لباسهای حریر وابریشم بر وی
می پوشانیده و بسیار محبوب خلیفه بوده است و انیس
خلوت خلیفه خدا. پس از مرگ این بوزینه ،یزید امر کرد
به تمام کارگزاران که جملگی در عزای این ماتم عظما، لباس
سیاه بر تن نمایند و سوگواری کنند.
باری پس از جلوس بر تخت خلافت، نامه ای به حاکم مدینه (
ولید بن عتبه ) ارسال کرد که: (( از حسین بن علی بیعت
بگیر و اگر چنین نکرد سرش را از تن برداروسوی ما روانه کن )).اگر
حسین بن علی(ع) بیعت نماید گویا تمام اسلام
ومسلمین بیعت نموده اند وبه یزید رای آری
داده اند ولی مگر می شود دائم
الخمری تارک الصلوه ، هم صحبت کنیزکان رنگا رنگ و همنشین بوزینه
وسگ، جانشین رسول الله (ص) گردد ؟ اسلام دشمن حیوانات نیست
اسلام می گوید چرا زمامدار امر مسلمین به جای
رسیدگی به امور مسلمانان ، وقتش را صرف بازی باحیوانات
مینماید؟ ...واینجاست که حسین بن علی (ع) در پاسخ مروان بن حکم می
گوید:(( مثل من ،با مثل او بیعت نخواهد کرد که اگر یزید
بن معاویه بر مسند خلافت بنشیند...علی الاسلام والسلام...)).
مروان بن حکم این
تبعیدی پیامبر (ص)، که اینک عزیز پرورده دستگاه
معاویه شده است ، امام را راتهدید
به قتل میکند که اگر با پسر معاویه بیعت ننمایی ،
سرت را به شام روانه خواهم کرد. به ناچار حسین بن علی (ع) برای
حفظ اسلام وجان خود وخانواده اش از شهر مدینه طیبه خارج می گردد
تا به حرم امن الهی در مکه برود شاید برای خود وخانواده اش
مامنی نیکو باشد. او هنگام حرکت به برادر ناتنی اش محمد
حنفیه می فرماید : ((من برای امر به
معروف ونهی از منکرو اصلاح امت جدم قیام نمودم ))
وبدینسان کاروان حسینی، مدینه طیبه را به مقصد
مکه مکرمه ترک نمود تا عظیم ترین حادثه تاریخ انسانیت را
بیافریند.
ماخذ : منتهی الامال .شیخ عباس
قمی- لهوف .سید بن طاووس
((مجلس دوم))
امام
حسین(ع): (( مردم، بنده دنیا
هستند ودین لقلقه زبانشان ))
شهرکوفه- سال60 هجری
مردم کوفه که از نزدیک شیوه حکومت داری
امیرالمومنین علی(ع) رادیده بودند تن به خلافت پسر
معاویه نمی دادند.مگر می شود شرابخواری بوزینه باز
،خلیفه مسلمانان جهان گردد؟ ...فسق وفساد یزید برخلاف
معاویه ،علنی وظاهر گشته است...مگر چندسال از رحلت حضرت رسول (ص) می
گذرد که اینچنین اسلام را تحریف کرده اند؟...اینها
سوالاتی بود که درخانه بزرگان شهر کوفه بین سرشناسان شهر ردوبدل
می گشت . پس جملگی هم نظر گشتندکه نامه ای سوی حسین
بن علی(ع) بنویسندکه به یاری آنها بشتابد،چون شنیده
بودند که حسین بن علی(ع) با یزید بن معاویه
بیعت ننموده است.پس نامه از پی نامه بود که سوی امام(ع) به شهر
مکه روانه شد که:((...سوی ما بیا که امامی جز تو
نداریم... برخیز واین جماعت پریشان را همنوا
ساز...برخیزوبیا که در راه اصلاح دین جدت از جان دریغ
نخواهیم کرد...برخیز وبیا که اگر نیایی ،گناه
مسلمین بر گردن تو باشد...))
شهر مکه- سال 60 هجری
امام(ع) از بی وفایی کوفیان حکایتها
بسیار دارد،پس سکوت می نماید.ولی روز وشب سیل نامه
سوی امام روانه بودو آنگاه امام از بهر این جماعت ،احساس مسولیت
نمودو برای درک درستی قول کوفیان پسر عمو وشوهر خواهر
خویش ،مسلم بن عقیل را (مسلم شوهر رقیه دختر حضرت علی(ع)
می باشد) که در سیاست ،تقوی،شجاعت و دیانت زبانزد
یاران بود سوی کوفه بی وفا روانه ساخت وفرمود: ((...سوی
ایشان برو واز احوال آنان تفحص کن ،اگر راست می گویند مرا با
خبرساز تا سوی ایشان روانه گردم.))
منزل هانی بن عروه در شهر کوفه روزها محل تردد کوفیان جهت ملاقات
وبیعت با مسلم بن عقیل بودو چنان شور وشوقی کوفیان
نمایان کردند که بیش از هیجده هزار نفر دست در دست پسر
عقیل گذاشتندو عهد کردند که والله تا زنده ایم از امام خود
حمایت خواهیم کرد. آنگاه مسلم نامه ای سوی امام فرستادکه
:(( پدر ومادرم به فدایت، برخیز وسوی کوفیان روانه شو که
ایشان از هدایت یافته گانند ان شاءالله ))
شهر کوفه جاسوس فراوان دارد پس یزید را باخبر ساختند که اگر کوفه
را می خواهی حاکم سهل انگارکوفه را عزل نما وفردی لایق
وخونخوار بر این شهر بگمار که کوفه آبستن آشوب باشد .یزید بن
معاویه علی رغم نادانی خویش، فردی
زیرک،سیاس وخونخوار روانه کوفه ساخت و او کسی نبود جز
عبیدالله بن زیاد پسر مرجانه بدکاره .چون پسر مرجانه وارد کوفه شد
چنان چنگ ودندان وشمشیر برانی به جماعت نگون بخت کوفی
نمایاند وسایه مرگ بر سر آنان گستراند که ایشان جملگی به
کنج عزلت خزیدند ودر گوش هم نجوا نمودند که: (( فتنه را با اهل فتنه
بگذارید که این دنیا فانی است وگذرا )).
لیکن پسر زیاد از پای ننشست وحکم داد به احضار مسلم، مرده
ویا زنده ،وبالاخره مردم دین فروش ،جایگاه مسلم را به
بهایی اندک فرختند ومخفی گاه مسلم نزد پسر مرجانه بر ملا گشت.
ماخذ: لهوف ،سید بن طاوس – منتهی الامال،
شیخ عباس قمی
((
مجلس سو م ))
امام
حسین (ع) : (( به درستی که شیعیان ما، قلبشان ازهر
ناخالصی وحیله وتزویر پاک است ))
پس ازآگاهی عبیدالله بن زیاد از محل اختفای مسلم بن
عقیل،جنگی سخت بین لشگریان پسر مرجانه ویاران پسر
عقیل به پا می شود تا اینکه شب فرا می رسد وآتش جنگ
اندکی فروکش می کند . مسلم ویاران باقی مانده ،جهت
ادای نماز به مسجد می روند ومشغول انجام فریضه می گردند،
ولی در حین نماز همین اندک یاران نیز جان بی
مقدار خود را برمی دارند و می گریزند واز هیجده هزار نفر
کوفی بیعت کننده، اینک کسی باقی نمانده جز خود مسلم
بن عقیل واو تنهای تنهای در کوچه پس کوچه های کوفه راه
می رودوبه سرنوشت مولایش حسین (ع) می اندیشد
واینچنین زیر لب زمزمه می نمود که: (( ای کاش
مولایم از این بی وفایی مخبر می گشت وراه به
سمتی دیگر کج می نمود )) خسته وزخمی به دیوار خانه
ای تکیه داد و می گریست نه از برای خودش که
اینک مولایش درراه کوفه خیانت شعار می باشد. درب خانه باز
شد وپیرزنی بیرون آمد،((.. پسرم چرا اینجا نشسته ای
؟برخیز وبه خانه ات برو که کوی وبرزن کوفه در شب بسی خوف
انگیزاست)) مسلم گفت: مادر اگر جرعه ای آب برمن عطا کنی زحمت
خویش کم خواهم نمود. پیرزن آبش داد و دوباره پرسید: توکیستی
که اینچنین پریشان به نظر می آیی؟ مسلم گفت :
مادرم من فرستاده مولای خود ومولای تو وجمیع مسلمین هستم
من مسلم بن عقیل می باشم که اینچنین آواره کوچه های
بی وفایی گشتم.پیرزن او را به خانه برد ومنزلی خوش،
برایش مهیا نمود ولی افسوس که گرگ اجل مسلم را یافت. پسر
ناخلف پیرزن چون از این اقامت آگاه گشت عبیدالله را مخبرساخت
وپسرمرجانه نیز لشگری گران جهت دستگیری مسلم روانه نمود
وپس از جنگی تاریخی بین مسلم وکوفیان ستم شعار،
مسلم دستگیر وراهی دارالاماره ظلم ابن زیاد گشت.
((...هان پسر عقیل از جان این مردم بیچاره چه می
خواهی؟ ...نمی دانی مگر سزای کسی که علیه
امیرالمومنین یزید خروج کند ؟...نشینده ای
مگر آوازه تیغ پسر زیاد را؟....)) پس به سوی بام دارالاماره اش
بردند تا سر از پیکر پاکش جدا کنند و اینک شمشیر بیداد
بنی امیه بر گردن پسر عقیل سایه افکنده است واو به افق
می نگردو بسیار می گرید ومی گوید: ((...
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین( ع) ... پدر ومادرم به فدایت
،کوفه میا که دلهایشان با تو و شمشیرهایشان علیه تو
است ،از ایشان حذر کن که سخت بی وفایند)). مردم کوفه مشغول به
کار کسب وزندگی خویش هستند وگاهی هم به بالای دارالاماره
می نگرند تا شاهد جداشدن اولین سر در نهضت حسینی باشند
وشمشیر غلام خونخوار پسر مرجانه بدکاره فرود می آید وسر مطهر
مسلم جدا می شود .غلام، پیکر پاکش را به پایین دارالاماره
می افکند تا عبرت خاص وعام گردد وعبیدالله نیز سر مسلم را با
نامه ای راهی شام می کند ومی نویسد : (( یا
امیرالمومنین یزید، بحمدالله فتنه مسلم را خاموش نمودم )).
امام (ع) در راه کوفه در منزلی ذباله نام می باشد که آگاهش می
سازند کوفیان سر از پیکر پسر عقیل جدا کردند و اینک
شمشیر بهر خونت صیقل می دهند. امام حسین(ع) فرمود: (( انا لله وانا
الیه راجعون )) وبا چشمانی اشکبار به راه خود ادامه می دهد تا حجت بر
کوفیان ظلم آیین تمام نماید.
ماخذ : لهوف ،سیدبن طاوس
(( مجلس
چهارم ))
امام حسین (ع): ((حاجت خود راجز به سه نفر مگو : دیندار، جوانمرد و
یا فردی که اصالت خانوادگی دارد ))
عبیدالله
بن زیاد را گفتند مسلم را کشتی واینک آسوده بنشسته ای که
حسین بن علی)ع) در راه کوفه می باشد. زنهار که اگر
حسین(ع) به کوفه درآید ، کوفیان بر تو خروج کنند. پس پسر مرجانه
بدکاره ، حربن یزید ریاحی را به همراه هزار تن مامور کرد
تا حسین بن علی (ع)را هر کجا
یافتند ،دستگیرکنند ودر دارالاماره کوفه حاضر نمایند.
بدینسان حر با هزارنفر لشگری، از کوفه خارج شد وراه بیابان در پیش گرفت.
کاروان
حسینی همچنان پیش می رفت که ناگاه فردی از صحابه
فریاد الله اکبر بلند کرد.امام پرسید : سبب تکبیر گفتن
چیست ؟ صحابی گفت : نخلستان ویا شهری از دور در نظر
آید. اصحاب گفتند : والله دراین دیار شهرو نخلستانی سراغ
نداشته ایم ، که امام (ع) فرمود : آری آن سیاهی که تو
دیدی لشگری باشند مجهز ومکمل به انواع سلاح، پس سمت چپ
روید ودر دامنه کوه پناه گیرید. لشگر حر به کاروان
حسینی رسید ،سخت تشنه بودند ومضطرب . امام(ع) فرمود که
جملگی لشگر از آدم وحیوان سیراب نمایند. سپس امام(ع) به
حر فرمود : برای یاری آمده ای یا بهر جنگ؟ حر گفت :
دستور دارم تا شما را دستگیر نمایم ودر نزد عبیدالله بن
زیاد حاضر سازم. امام (ع) فرمود : مرگ برتو از این اندیشه نزدیکتر
است، سپس به اصحاب خود فرمود : برخیزید تا جانب مدینه
بازگردیم که کوفیان پیمان خود را شکستند. در این هنگام حر
ممانعت کرد و راه بر امام (ع) گرفت امام (ع) فرمود: ((مادرت به عزایت
بنشیند، از جان ما چه می خواهی ؟)) حر گفت : از تمام عرب اگر
کسی نام مادر من می برد البته معترض بر نام مادرش می گشتم
ولی افسوس که مادرتو حضرت زهرای مرضیه (س)است و زبان جز به
نیکی نشاید گشود . آمده ایم تا تو را در دارالاماره ظلم
پسر مرجانه حاضر نمایم.امام (ع) فرمود : چنین کاری نتوان کرد
.حر گفت : پس راهی غیر از مدینه وکوفه پیش گیر واز
ممالک عربی خارج شو تا من هم نزد پسر زیاد معذور گردم. درهمین
مناقشه، پیکی از جانب عبیدالله رسید وپیغام ابن
زیاد بیان نمود که : (( کار بر حسین بن علی سخت
بگیر وایشان را در زمینی هموار وبی کوه وقلعه
،البته سوزان وبی آب وعلف فرود آر تا حکم دگرسوی تو ارسال کنم)) .
امام (ع) به حر فرمود: وای بر تو، بگذار تا در ساحل این رود، منزل
کنیم . دگر باره حر ممانعت کرد .پس کاروان حسینی حرکت نمود
ولشگرحردرپی ایشان تا ناگاه اسب امام(ع) ایستاد. امام (ع) فرمود:
نام این سرزمین چیست ؟ زهیر گفت : طف، که البته کربلا
نیز خوانندش . امام (ع) فرمود : (( پناه می برم به خدا از کرب وبلا (
کرب وبلا در لغت یعنی غم وآزمایش وسختی) همین جا
فرود آیید که محل بارهای ما ومکان اقامت ما ومحل ریخته
شدن خون ماست وهمین جا جایگاه قبر ما باشد و جدم رسول خدا(ص)
اینچنین به من خبر داده است )). ام کلثوم خواهر امام (ع) فرمود :برادر
جان این چه زمین خوفناکی است که ترس عظیمی بر دل من
روی آورده است؟ امام فرمود: ((هنگام عزیمت به صفین به همراه
پدرم در این منزل فرود آمدیم .پدرم سر بردامان برادرم حسن(ع) بگذاشت
وساعتی خوابید چون برخاست گریه کردن آغاز نمود برادرم از سبب
گریه پرسید پدرم فرمود: درخواب دیدم این بیابان
دریای خون است وحسینم درآن دریا غرق می گردد
ویاور می طلبد ولی کسی یاریش نمی کند
سپس پدرم فرمود: هنگامی که این چنین گردد تو چه می
کنی؟ گفتم : صبر می کنم که جز صبر چاره ای نمی باشد))
ماخذ : منتهی الامال. شیخ عباس
قمی (ره)
(( مجلس پنجم ))
امام حسین (ع) : (( بپرهیز از ستم کردن بر کسی که جز خداوند
یاوری ندارد ))
پس از آنکه حضرت سیدالشهداء بار اقامت به کوی شهادت افکند ( که
آنروز دوم محرم الحرام سال 61 هجری بود) فورا حربن یزید
ریاحی عبیدالله بن زیاد را خبرساخت که حسین بن
علی (ع) در زمین کربلا توقف نموده است.پسر مرجانه بدکاره از قبل
می دانست که عمربن سعد بن ابی وقاص سالهاست آرزوی حکومت
ری در سر می پروراند پس فرصت را مغتنم شمرد وعمربن سعد را احضار نمود:
((...ای پسر سعد اگر جانب کربلا روان گردی وبیعت ویا
سر حسین بن علی (ع) را برای من بیاوری ،به
درستی که ملک ری را تصاحب نموده ای که سرزمین ری،
ملکی غنی ونیکو باشد ...)) کشتی ایمان پسر سعد در
دریای پر تلاطم به تکاپو افتادکه چه کند آیا بر روی پسر
رسول الله(ص) شمشیر بکشد ویا این که ملک ری را برای
همیشه از دست بدهد ؟ وبالاخره
کشتی پوسیده ایمان زاده سعد در این دریا غرق گشت
وبه ساحل نجات نرسید ،عزم خویش جزم کرد وبه همراه چهارهزار مرد
جنگی در روز سوم محرم الحرام وارد کربلا گشت، ولی نه به عزم جنگ که
می گفت شاید بتواند میان امام (ع) وبزید صلح وآشتی
بیافکند که هم آخرت را از دست ندهد وهم ملک ری را.بنابراین
بلافاصله پیکی سوی خیمه گاه ابا عبدالله(ع) فرستاد که
مقصود شما از آمدن به جانب عراق چیست ؟ امام (ع) در جواب فرستاده عمر بن سعد
فرمود :کوفیان مرا به خویش دعوت نمودند وبرایم نامه های
فراوان نوشتند ولی فرستاده وپسرعموی مرا ( مسلم ) کشتند وپیمان
خود را شکستند . حال که چنین است بگذارید تا به مدینه جدم
بازگردم )) عمر بن سعد از این جواب امام (ع) خوشحال گشت و نامه ای
سوی عبیدالله بن زیاد از شرح ماوقع ارسال کرد. پسر مرجانه
بدکاره از این نرم خویی عمر بن سعد خشمگین گشت وبدو
پیغام دادکه (( بی درنگ میان حسین (ع) و آب فرات
جدایی بیانداز تا جگر وی ویارانش بگدازد از سوز
عطش، همانطور که تشنه ماند عثمان بن عفان))
در روز هفتم محرم الحرام ،عمر بن سعد برای اجرای امر پسر
مرجانه بدکاره ،شبث بن ربعی را به همرا پانصد مرد جنگی بر شریعه
فرات نگهبان کرد تا بین امام (ع) وآب روان جدایی
بیاندازد.پس صدای العطش آل طاها به آسمان بلندشد .امام(ع) برادرش رشید
خود ابالفضل العباس (ع) وپسر خویش علی اکبر وبیست تن از
یاران را مامور کرد تا شاید مشکی آب مهیا سازند والحق که
چه شجاعانه آنان آب از برای تشنگان
مهیا ساختند وآنگاه بود که عباس (ع) را گفتند (( سقای کربلا )) . در
شب هشتم محرم الحرام باردیگر بین امام (ع) وعمر بن سعد
گفتگویی انجام گرفت. امام (ع) برای اتمام حجت، به پسر سعد فرمود
: (( از این اراده که در سر داری بگذر که دین
ودنیای خویش را تباه خواهی ساخت و بگذار تا از این
راه که آمده ایم، به موطن خویش بازگردیم ویا اینکه
به سایر ممالک غیر عربی روانه شویم
ودست خود را
به خون ما آلوده نساز. پسر سعد در جواب گفت :اگر از حکم پسر مرجانه بدکاره سر
پیچی کنم ، او خانه ام را در کوفه خراب خواهد کرد. امام (ع) در پاسخ
فرمود : (( خانه بهشت از برای تو بهتر است از این دنیای
فانی ،علاوه بر آن تو را خانه نکوتر در مدینه عطا خواهم کرد)) عمر سعد
گفت : اگر از حکم پسرزیاد سر بپیچم ، وی ثروتم را تاراج خواهد
کرد . امام(ع) در جوابش فرمود: (( بهر تورضای خدا بهتر از مال دنیا
است ، علاوه برآن تورا ثروتی دوچندان عطاخواهم نمود )) پسر سعد قدری
تامل کرد وگفت : اگر از حکم پسر مرجانه سر بپیچم ، حکومت ری را
برای همیشه از دست خواهم داد . چون امام (ع) این کلام نحس
شنید سر در پیش انداخت آهی کشید وفرمود :(( خداوند جانت
را دربستر بگیرد وتورا نیامرزد . به خدا سوگند که از گندم ری
نخواهی خورد )) عمر بن سعد در جواب این پیش گویی
امام مظلوم (ع) به تمسخر گفت : به
جوی آن قناعت می کنم که آن هم مرا کفایت می کند و سپس از
یکدیگر جدا شدند تا ببینند سرنوشت چه حکمی برای آنان
رقم زده است وباز صدای العطش از خیام حسینی بلند بود.
ماخذ : منتهی الامال .شیخ عباس قمی .لهوف.سید بن طاوس
(( مجلس ششم ))
امام حسین
(ع) : (( حیله ونیرنگ نزد ما اهل بیت حرام است ))
پس از
مذاکره امام)ع) با عمر بن سعد، پسر
سعد بن ابی وقاص با امیدواری بسیار زیاد، نامه
ای برای عبیدالله فرستادو گفت:حسین بن علی(ع) سر آن
دارد که راه دیگر ممالک اسلامی یا غیر اسلامی در
پیش گیردواز قلمرو یزید خارج گردد. حال که چنین است
نیکو آن باشد که ایشان را راه دهی تا از این سرزمین
خارج گردندکه این به صلاح هر دوی ما باشد. عبیدالله بن
زیاد از این نامه متاثر گشت وقدری تامل نمودولی شمر بن
ذی الجوشن اقدام به تحریک پسر زیاد نمود وگفت:این
بهترین زمان برای ختم غائله حسین (ع) وآل علی(ع) می
باشد تردید به خویش راه مده وبر ایشان بتاز .پس عبیدالله
بن زیاد حکم ننگین دیگری به عمر بن سعدصادر نمود که : ((
تورا نفرستادم که تا با حسین (ع) مدارا و مذاکره کنی چون این
حکم بر تو رسید فورا با حسین بن علی (ع) پیکار کن وسر از
پیکر وی جداکن سپس اسب بر پشت وسینه او بتازان تا استخوان
سینه اش نرم گردد واگر از این فرمان تمرد کنی، از
سپهسالاری سپاه معزول هستی وشمر بن ذی الجوشن سپهسالار خواهد
بود وبدان که اخبار تو هر روز بر من می رسد .والسلام )).در روزنهم محرم
الحرام که تاسوعا خوانندش، شمر بن ذی الجوشن به همرا چهارهزار لشگر وارد
کربلا گشت وپس از تسلیم نامه به عمر بن سعد به پشت خیام حسینی
شتافت. شمر به سبب خویشاوندی که با ام البنین همسر علی بن
ابیطالب (ع) داشت، برادران ناتنی حسین بن علی(ع) را به
نامهای عثمان، جعفر، عبدالله و عباس را ندا در داد وگفت: ((ای خواهر
زادگانم، بهر شما از جانب عبیدالله
بن زیاد امان نامه ای آورده ام تا از حسین (ع) جدا شوید
وجان خویش از این مهلکه برهانید که تا ساعتی دیگر
،سر او زینت نیزه ها خواهد شد.)) حضرت عباس وجمله برادران با
وفایش یک صدا گفتند : (( ننگ بر تو وامان نامه تو. هیهات که از
پسر فاطمه(س) جدا نگردیم وبه پسر مرجانه بدکاره ملحق نشویم )) وشمر نا
امید به لشگرگاه کفر بازگشت.عمربن سعد پس از خواندن فرمان عبیدالله
دستور حمله به خیمه گاه حسینی را صادر نمود وآن وقت عصر تاسوعا
بود.امام (ع) با شنیدن صدای شیهه اسبان و هیاهوی
لشگریان برادر خویش عباس(ع) را طلب کردو فرمود : جانم به فدایت،
جانب این منافقان روان شو وبنگر چه در سر دارند ؟ حضرت ماه بنی هاشم
(ع) خبر آورد که عزم بر جنگ نموده اند.پس بار دگر امام (ع) فرمود: (( سوی
ایشان برو وامشب را از آنان مهلت بخواه تا این شب آخرین، با
خدای خویش نماز ومناجات کنم که من نماز را بسیار دوست می
دارم ))حضرت عباس (ع) فرمایش ابی عبدالله (ع) به لشگریان ابلاغ
نمود وآنان نیز پذیرفتند که جنگ را فردا آغاز کنند.پس از آن امام (ع)
همه یاران واهل بیت خویش را دور خویش فرا خواند وفرمود:
(( اینان جز با من کاری ندارند پس از تاریکی شب بهره
جوئید وراه بیابان در پیش گیرید وجان خود را از
مهلکه برهانید که شما آزادهستید، من بیعت خود را از شما
برداشتم)) وآنگاه امام (ع) عبای مبارک بر سر کشید تا آنان که قصد فرار
دارند از روی نورانی امام (ع) شرم نکنند وبگریزند. ولی آن
یاران وفا دار یک به یک برخاستند وبیعت مجددنمودندکه تا
آخرین قطره خون خویش از حریم امامت دفاع کنند. امام فرمود:
بشارت باد برشما بهشت جاودان و رضای پروردگار که بهتر از شما من
یاوری ندیده ام . پس از آن، صدای مناجات عاشقان به آسملان
بلند گشت آنچنان که عاشقی، معشوق خویش در کنار دارد وغم فراق باز گو
می کند و امشب است که شهادت نامه
عشاق امضاء می گردد.
ماخذ: منتهی الامال. شیخ عباس
قمی
نفس لامهموم. شیخ
عباس قمی- لهوف ، سیدبن
طاوس
((
مجلس هفتم ))
امام
حسین (ع) : (( نیازهای مردم به شما از نعمتهای خداوند
است،پس از آنها افسرده وغمگین نباشید))
خونبارترین
خورشید آسمان انسانیت در صبح دهم محرم الحرام سال 61 هجری طلوع
کرد.لشگر سی هزار نفری عمربن سعد در برابر لشگر امام صف
آرایی نمود.مقتل نویسان( بنابر روایت مشهور) لشگر امام را
32 نفر سواره و 40 نفر پیاده ذکر کرده اند.امام (ع)بر شتر بلند قامتی
سوار گشت تا همگان وی را ببینندآنگاه خطاب به لشگریان فرمودند:
((... هان ای مردم مگرمرا نمی شناسید ونمی دانید که
حضرت رسول الله (ص) جد من می باشد؟ مگر نمی دانید که علی
مرتضی (ع) وصی وبرادر پیغمبرتان ، پدر من می باشد؟مگر
جعفر بن ابیطالب که با دو بال در بهشت پرواز می کند عموی من
نمی باشد؟ چه خونی از شما ریخته ام ویا چه مالی از
شما چپاول نموده ام که این چنین بر خون من تشنه شده
اید؟بدانید وآگاه باشید که زنازاده پسر زنازاده مرا بین
دو چیز مخیر نموده است: ذلت وعزت وهیهات منا الذله که چه دور
است از ما ننگ وخواری. من به خواست شما در این سرزمین پا گذاشتم
وحال این که مرا نمی خواهید راهم دهید تا به مدینه
جدم بازگردم ویا اینکه از سرحدات عربی خارج گردم...)) افسوس که
سخنان امام در دل سخت از سنگ آن قوم اثر نکرد وآنان همچنان بر طبل جنگ می
کوبیدندو به دستور عمربن سعد هلهله به پا کردند تا سخنان امام را (ع) کس
نشنود.امام خطاب به آنان فرمود : (( از آن جهت سخنان مرا نمی شنوید که
شکمهایتان از لقمه حرام پر گشته است .بار الها همان قحطی عهد
یوسف (ع) را بر آنان نازل گردان وجوان ثقفی ( منظور مختار ویا
حجاج بن یوسف می باشد ) برآنان مسلط گردان )) آنگاه امام (ع) از شتر
پایین آمدندو دستور دادند تا هیزمهایی را که قبلا
در خندق های اطراف خیمه ها ریخته بودند آتش بزنند تا راه تعرض
لشگریان سوی خیام بسته گردد.حر بن یزید
ریاحی که در کنار عمر بن سعد ایستاده بود به وی گفت:
آیاواقعا می خواهی با این مرد جنگ گنی؟ عمر بن سعد
گفت : آری جنگی به پا کنم که کمترین آن پرواز سرها وافتادن
دستها باشد .حرازاین سخن پریشان شد او فکر نمی کردو باورنداشت
کوفیان با حسین بن علی(ع) جنگ نمایند به گوشه ای
رفت در حالی که بدن او سخت می لرزیدودر دریای فکر
وحیرت غوطه ور بود.یکی
از یارانش به وی گفت: شجاع تر از تو در میان کوفیان
نمی شناسم پس این ترس و واهمه تو از چه سبب می باشد؟حر گفت: خود
رابین بهشت وجهنم می بینم ومن والله که چیز
دیگری را بر بهشت برنخواهم گزیدو سپس نهیبی بر اسب
خویش وارد ساخت وسوی خیمه گاه امام (ع)روانه شد در حالی
که سپر خود را واژگون کرده بود. (( یابن رسول الله،من همانم که اول بار
راه بر تو بستم ونگذاشتم که بازگردی
وترس را در دل اولاد رسول الله (ص) افکندم. من به سوی خدای خود توبه
می کنم آیا توبه من پذیرفته است؟)) امام)ع) لبخندی زد وفرمود: آری خداوند توبه تورا
می پذیرد.عمر بن سعد برای اعلام جنگ، تیری در کمان
خود نهاد وخطاب به لشگریان گفت : درنزد عبیدالله بن زیاد شاهد
باشید که اولین تیر رامن بسوی خیمه گاه حسین
بن علی (ع) انداختم وباران تیر سوی گلزار حسینی
باریدن گرفت. امام به یاران خود دستور دفاع را صادر نمود وجنگی
سخت بین سپاه امام (ع) ولشگر کفر در گرفت.مقتل نویسان گویند در
آن جنگ همگانی50 نفر از یاران امام (ع) به شهادت رسیدند. آتش جنگ موقتا فروکش
کرد. آنگاه امام بر فراز بلندی رفت وندا درداد : (( هل من ناصر
ینصرنی )) ولی جز سوزه باد وشیهه اسبان صدایی
به گوش نرسید باردیگر امام (ع) ندای استمداد بلند کرد ودوباره
صدای سوزه باد وشیهه اسبان.
ماخذ :
لهوف .سید بن طاوس
منتهی الامال
شیخ عباس قمی
((
مجلس هشتم ))
امام
حسین (ع) : ((چیزی بر زبان نیاورید که از ارزش شما
بکاهد))
چون صدای استغاثه ابی عبدالله (ع)
بلند گشت ، حربن یزیدریاحی جلوآمدواز امام (ع) اجازه
میدان گرفت وامام (ع) پس از دعای خیر برای او ،حر راروانه
میدان نمود.حر بن یزید ریاحی با شمشیر
کشیده بر قلب سپاه کفر زد وبا میدان رفتن حر،جنگ تن به تن آغاز شد وآن
چنان از خود شجاعت جلوه گری نمودکه گفته اند بیش از چهل مرد
جنگی را از پای درآورد وناگهان صدای حر بلند گشت که امام(ع) را
برای کمک می طلبید وامام (ع) برسر وی حاضر گشت در
حالی که واپسین لحظات عمر حر سپری می گشت .حر به امام (ع)
گفت : آیا از من راضی هستی؟ امام (ع) فرمود: (( آری خداوند
از تو راضی است وآفرین بر تو که آزاد مرد هستی همانطور که مادرت
تورا آزاد مرد نامید در دنیا و آخرت )) وسپس حر به فیض شهادت نائل
آمد.گویند برادرحر (مصعب نام)،پسرحر وغلامش نیز به همراه حردر کربلا به شهادت رسیدند( رحمت خداوند برآنان
ارزانی باد) .در پی شهادت حر یاران امام (ع) یک به
یک می آمدندو اذن میدان می گرفتند وپس از جنگ
وستیزه با کوفیان پیمان شکن وجنگ تن به تن ، شربت شهادت
می نوشیدند.پاره ای از روز گذشت وآفتاب به وسط آسمان رسید
که ابوثمامه صیداوی خدمت امام (ع)عرض کرد: جانم به فدایت ،هنگام
نماز ظهر فرا رسیده است ودوست دارم آخرین نماز خود را با شما به
جای آورم. امام (ع)به او فرمود: (( وقت نماز را یاد آوری
کردی، خداوند تورا از نمازگزاران وذاکرین قرار دهد )) آنگاه از لشگر
کوفی جهت خواندن نماز فرصت خواست.یکی از لشگریان عمر بن
سعد فریاد زد که نماز شما به درگاه الله مقبول نمی باشد.حبیب بن
مظاهر از بزرگان کوفه واز دعوت کنندگان
امام (ع)بودکه خود را به کربلا رسانده ودر خدمت امام (ع) بود در پاسخ او گفت :
خاموش ای حمار غدارt
آیا نماز تو کافر مقبول است ونماز پسر رسول خدا مردود؟ پس جنگ سختی
بین وی ودشمنان در گرفت ،حبیب بن مظاهر علی رغم کهولت سنش
توانست بسیاری از آنان از خدا بیخبران را بر خاک بیافکندو
هلاک سازد ولی بالاخره پیکر ایشان هم در خاک وخون غوطه ور گشت
.منافقی نزدیک وی آمد وسر مطهر او را جدا کرد وبر گردن اسب خود
آویخت ودر بین لشگر به جولان پرداخت(رحمت خداوند بر اوباد).یاران
امام (ع) برای اقامه نمازبصورت نماز خوف(نمازی است مختصر مخصوص اوقات
جنگ) دو دسته گشتند ،عده ای برای اقامه نماز وعده ای دیگر
جهت محافظت از آنان .مردی که سعیدبن عبدالله حنفی نام داشت جهت
محافظت از جان امام (ع) روبروی ایشان ایستادوسینه مالامال
از عشق مولایش را سپر تیر بلا نمود. در این هنگام عمربن سعد
دستور تیرباران آنان را صادر نمود وباران تیر برسر نمازگزاران
بارید گرفت .سعیدبن عبدالله
مردانه وار بادیدن هر تیرکه جانب امام (ع) می آمد خودرا سپر هر
تیر می نمود تا مبادا آسیبی به تن نازنین امام (ع)
برسدو آنقدر ایستادگی ومقاومت نمود تاآن که نماز امام(ع) خاتمه
یافت. ارباب مقاتل گویند پس از اتمام نماز، سعید بر زمین
افتاد در حالی که بر تنش سیزده تیر نشسته بود. ( رحمت خداوند بر
اوباد) ودوباره یاران یک به یک جانب میدان روان می
گشتندو از میخانه سعادت ابدی، جام شهادت می نوشیدند . پس
ازشهادت یاران ، کس دیگری نبود آن جا مگر اولاد بنی هاشم.
پس امام(ع) بار دیگر ندای هل من ناصر ینصرنی در داد
وهیچ پاسخی جز هلهله وکل کشیدن نشنید. ناگهان فرزتد ارشد
امام (ع) که علی اکبر (ع) نام داشت به پابوس پدر آمد واذن میدان طلب
نمود .گویند که اوبه چهره شبیه ترین افراد به جناب رسول الله
(ص) بوده است.
ماخذ
:لهوف .سید بن طاوس
منتهی
الامال – نفس المهموم . شیخ عباس قمی
((
مجلس نهم ))
امام
حسین (ع) : ((هنگامی که آب سرد می نوشید از تشنگی من یاد کنید))
اول کسی که از آل محمد(ص) برای
میدان رفتن اجاز گرفت علی اکبر بود.گویند امام (ع) برای
میدان رفتن هر یک از یاران وانصار عذری می آورد جز
پسر رشیدش که بلافاصله وی را رخصت میدان بداد.چون علی
اکبر سوی میدان روانه گشت امام (ع) صورت بر آسمان نمود وفرمود:
((بارالها تو شاهد باش جوانی
سوی تو می فرستم که شبیه ترین افراد به پیغمبر تو
می باشد)) ارباب مقاتل گویند علی اکبر پس از جنگ
نمایانی بر اثرگرمای بیابان بلا وسنگینی زره
فولادین ، روی بر خیمه گاه نهاد واز پدر بزرگوارش جرعه ای
آب طلب نمود.امام مظلوم(ع) برای آگاه کردن پسر عزیزش از نبودن آب در
خیمه گاه، حتی به قدر جرعه ای ،زبان مبارک خویش را در
دهان علی اکبر نهاد وفرمود: (( سوی میدان بازگرد وقدر
دیگری تامل کن که به زودی به دست جدت کبارت جناب رسول الله (ص)
سیراب خواهی شد )) پس دگرباره علی اکبر جانب میدان روانه
گشت ومشغول کار وزار شد تا آنکه شمشیر ستمکاری، فرق مبارک علی
اکبر را از هم شکافت و وی بر گردن اسب افتاد وکوفیان کردند با او آنچه
را که کینه داشتند از علی مرتضی(ع) .علی اکبر پدر را به
کمک خواند وامام (ع) بر سرش رسید وحال آنکه علی اکبر می گفت :
(( پدر جان بخدا قسم جدم رسول الله را اینک می بینم که مرا از
آب کوثر می نوشاند)) وآنگاه علی اکبر جان بر جان آفرین
تسلیم نمود( رحمت خداوند بر وی ارزانی باد)پس از شهادت
علی اکبر امام (ع) دست بر پیشانی نهاد وفرمود : (( خاک بر سر
دنیا پس از تو ای جوان رعنایم )). با شهادت علی اکبر راه
شهادت بردیگراولاد علی) ع) فتح گشت که یک به یک خدمت امام(ع) می
رسیدند وپس از گرفتن اذن میدان به رزمگاه روی می آوردند و
پس از لختی جانبازی جام شهادت می نوشیدند. قاسم بن حسن(ع)
هم جهت رخصت گرفتن در محضر امام (ع) حاضر گشت در حالی که هنوز به سن بلوغ
نرسیده بود. چون آن امام مظلوم (ع) چشمانش بر وی افتاد که این
چنین جان بر کف گرفته و عزم جانبازی به سر دارد، دست در گردن وی
انداخت وهردو به سختی گریستند.پس قاسم چنان بر دست وپای امام
بوسه زد تا آنکه امام(ع) بر میدان رفتنش رضایت بداد. حمید بن
مسلم ( از وقایع نویسان حاضر در کربلا)گوید: نوجوانی از
خیام حسینی به رزمگاه روی نمود که صورتی چون ماه
تابان داشت وپیراهنی بلند در بر نموده ونعلینی برپا .عمرو
بن سعد ازدی که در کنار من بود گفت : والله بر وی حمله خواهم کرد
واورا خواهم کشت .بدوگفتم : سبحان الله از این اراده که در سر داری ،
همین جماعت که وی را احاطه کرده اند برای قتل وی کافی
است خود را شریک خون او نگردان. ولی عمرو بن سعد نهیبی بر
اسب خود زد وراهی میدان گشت وچنان ضربتی بر سرقاسم بن حسن(ع)
بزد که وی ناله ای کردو بر زمین افتاد .درآنگاه قاسم ،
عمویش حضرت سیدالشهداء (ع) را به مددکاری بخواند وامام (ع) چون
باز شکاری بر بالین خون آلود وی حاضر گشتدر حالی که
یتیم حسن مجتبی (ع) پاشنه پا ی خود را بر زمین
می سایید .امام (ع) قاسم را به سینه اش چسباند و فرمود:
(( برای عمویت سخت می باشد که اورا بخوانی واو نتواند که
اجابت کند ویا اینکه اجابت نماید ولی دیگر چاره
نتواند بکند.)) پس قاسم بن حسن (ع) آهی جانسوز کشید ورخت از
دیار فانی به اعلی اعلیین باقی کشید.
ارباب مقاتل گویند چند برادر از وی که جملگی اولاد امام حسن
مجتبی (ع) بودند ، در رکاب پر سعادت امام حسین (ع) به شهادت
رسیدند ( رحمت بیکران خداوند بر آنان باد)
ماخذ : لهوف .سید
بن طاوس
منتهی الامال.
شیخ عباس قمی
((
مجلس دهم ))
امام
سجاد (ع) : ((در روز قیامت برای عمویم عباس (ع) مقامی خواهد
بود که تمامی شهداء بر آن مقام غبطه خواهند داشت))
کار وزار تا بدان طول کشید که اطراف امام
(ع) از اولاد بنی هاشم خالی گشت .آنگاه حضرت عباس (ع) خطاب به
برادرانش عثمان، عبدالله وجعفر که جملگی از اولاد ام البنین بودند
فرمود : شما هم اینک به نزد مولایمان حسین (ع) بروید وجهت
شهادت اذن بگیریدکه من هم ساعتی دیگر بر شما ملحق خواهم
گشت.آنان پس از اجازه از امام (ع) بر میدان جنگ شتافتند وپس از
جنگاوری فراوان بالاخره برسر کوی شهادت منزل گزیدند( رحمت
بیکران خداوند بر آنان باد). در حالی که صدای العطش کودکان به
آسمان بلند گشته بود ، حضرت ابوفاضل (ع) خدمت امام (ع) رسید وفرمود: ((
مولای من سینه ام تنگ شده است واز این دنیا سیر
گشته ام مرا اجازه بفرما تا از این منافقان انتقامی سخت بگیرم)).امام
(ع) گریه آغاز کرد وفرمود: (( تو علمدار من هستی )) پس حضرت عباس(ع)
بار دگر اصرار نمود ، تا امام (ع) فرمود: ((جانم به فدایت ،اگر می
توانی برای این کودکان جرعه ای آب مهیا کن )) در
این وقت سقای تشنه گان براسبی چابک نشست ونیزه ای
بلند در دست گرفت وچند مشک خالی بر
دوش افکند و راهی شریعه فرات گشت در حال که بیش از پانصد نفر بر
آن رود مواج نگهبان بود.حضرت عباس (ع) ابتدا نصیحت آن قوم آغاز نمود
ولی در قلب سیاه آن قوم اثری نکرد لذا آن جناب ،اسب فلک
پیمای خویش را به تکاپو درآورد وبانعره الله اکبر، برقلب سپاه
حمله نمود وتوانست با هلاکت نزدیک به هشتاد نفر از موکلان، خود را بر
شریعه برساند. ابتدا مشکها را پر نمود وخواست تا کف آبی هم بنوشد که
ناگهان تشنگی امام مظلومش (ع) در
نظر آمدپس جوانمردی آن جوانمرد راستین ، مانع گشت تا لب خشکیده
خود را از آب ، تر سازد لذا آب را بر روی آب افکند وراه خروج از شریعه
فرات را در پیش گرفت . لشگریان عزم کردند که مبادا قطره ای آب
بر اولاد علی (ع) برسد لذا وی را تیر باران نمودند که ناگهان
نوفل الازرق ویا به روایتی دیگر زید بن ورقاء از
کمین گاه بیرون جست وبا ضربه شمشیری، دست راست حضرت عباس
(ع) را قطع نمود. حضرت ابوفاضل(ع) تندی نمود ومشکهاو شمشیر را به دست چپ سپرد وبا دست چپ به مبارزه ادامه
داد تا اینکه فرد دیگری به نام حکیم بن طفیل
ویا همان نوفل الازرق دست چپ وی را هم جدا نمود. حضرت عباس (ع) که عزم
بر رساندن آب بر خیام حسینی را داشت مشکها را به دندان سپرد
وسوی خیمه گاه روان گشت که ناگاه باران تیر ، مجال گریز
از وی سلب نمودوچون تیری بر سینه مطهرش نشست بر اثر آن
تیر، حضرت عباس (ع) از اسب بر زمین افتاد وندا در داد که ((یا
برادر ، برادرت را دریاب)). امام (ع) چون صوت استمداد برادرش عباس (ع) را شنیدبر
سپاه کفر حمله نمود وآنان را که چون کفتاری که بر دور برادر عزیزش
حلقه زده بودند تار و مار نمود و خود را به بالین وی رساند وچون مشاهده پیکر بی دست و پاره
پاره از تیر وخنجر وی را نمود آهی جانسوز کشید وفرمود : (( اکنون
کمرم شکست وچاره ام کم شد )) چون فرصت حمل پیکر پاره پاره حضرت عباس (ع) به
سوی خیمه گاه نبود ،لذا آن امام غریب (ع) حضرت عباس (ع) را در
کنار رود فرات تنها گذاشت تا آنجا محل
زیارت عاشقان گردد وناامید سوی خیمه گاه بازگشت.( رحمت
بی کران پروردگار بر آن مجاهد راه حق). در باب شهادت طفل شیر خوار
سید الشهداء (ع) سه روایت از ارباب مقاتل رسیده است که شرح داده
خواهد شد.
ماخذ : لهوف. سید
بن طاوس منتهی الامال .شیخ عباس قمی
((
مجلس یازدهم ))
امام
حسین (ع) : ((هیچ امری را نپذیر مگر آنکه خود را
شایسته آن بدانی))
مقتل
نویسان بیان می کنند که به روایتی، امام حسین
(ع) را طفل شش ماهه ای بودن علی اصغر نام. چون فریاد العطش
اطفال بر آسمان بلند گشت ، رباب مادر علی اصغر، آن طفل را نزد امام (ع) آورد
وگفت : اگر قطره آبی برای این کودک مهیا شود شاید جان
سالم به در ببرد .امام (ع) آن کودک را در آغوش گرفت ودر مقابل لشگر ایستاد
وبا صدای بلند فریاد زد : (( ای قوم ، اگر من به نزد
شمایان گناهکارم ،این طفل صغیر گناهی ندارد این
کودک را از من بستانید با کف آبی سیرابش نمایید ))
هنوز کلام امام (ع) به اتمام نرسیده بود که تیر زهر آلود حرمله بن کاهل
اسدی گلوی این طفل صغیر را پاره پاره نمود. امام (ع)
دستان خود را زیر گلوی این طفل بردند وخون آنرا به آسمان
پاشیدند. گویند از آن خون قطره ای بر زمین بازنگشت. عده دیگر
از مقاتل نویسان به روایت فوق اعتقادی ندارند ومی
گویند که امام (ع) را در روز عاشورا فرزندی به دنیا آمد به نام
عبدالله رضیع که هنگام وداع امام (ع) با اهل بیت، امام (ع) آن کودک در آغوش گرفت تا ببوسد که در آغوش امام
(ع) با تیر زهر آلود حرمله بن کاهل اسدی ذبح گردید وعلی
اصغر، همان عبدالله رضیع می باشد وعده دیگری از مقتل
نویسان به هر دو روایت فوق گواهی می دهند ومی
گویند که امام (ع) را دو کودک شیر خواره بوده است که هر دو درکربلابه
شهادت رسیدند. بهر حال پس از این ماجرا ،امام(ع) برای رفتن به
میدان مهیا گشت لذا از خواهر بزرگوارش حضرت زینب(س)،
پیراهنی کهنه، طلب نمودند وآنرا بر تن نمودند. زینب (س) از دلیل پوشیدن آن
لباس کهنه پرسید وامام (ع) فرمود که می خواهم پس از کشته شدنم
این قوم در لباس من طمع نکنند وتنم را برهنه نسازند. حضرت زینب (س) پس
از این سخن گریه وزاری آغاز نمود . امام مظلوم (ع) ایشان
را به صبوری دعوت کرد ووصایای خویش را بدو بازگو نمودو پس
از آن به سراغ فرزند دلبندش علی اوسط( امام زین العابدین (ع))
رفت .مقاتل نویسان گویند علی اوسط(ع) در روز عاشورا به
بیماری سختی مبتلا گشت به نحوی که توان راه رفتن نداشت،
لذا ایشان هیچ جنگی ننمودندوزنده ماندند واین چنین
مشیت الهی بر آن قرار می گیرد تا شجره طیبه امامت
باقی بمانند. امام (ع) پس از وصیتهای لازم با فرزند دلبند وامام
بعد از خودش، راهی میدان کار وزار گشت و آن چنان بر لشگریان از
چپ وراست حمله می نمود که مقتل نویسان گفتند لشگر از مقابل
ایشان چنان می گریختند که گله ای گوسفند از برابر
شیر خشمگینی می گریزند .امام (ع) پس از هر حمله
دوباره به سمت خیام باز می گشتند وفریاد می زدند : (( لا
حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم )) تا اهل حرم صدایش را
بشنوند وبدانند که امام(ع) هنوز زنده
می باشد. لشگریان از ترس جان خود ، جرات نزدیک شدن به امام (ع)
وجنگ تن به تن را نداشتند لذا سعی در تیر باران او می نمودند.
مدتی بدین منوال گذشت وخستگی وتشنگی بر آن امام مظلوم(ع)
چیره گشت لاجرم حضرت سید الشهداء(ع) در کناری ایستادندتا
لختی بیاسایند که ناگهان سنگی از سوی سپاه کفر بر
پیشانی مبارک ایشان اصابت نمود وصورت نورانی وی را
گلگون ساخت. امام (ع) پیراهن خود را بالا زدند تا خون را از صورت خود پاک
نمایند که تیرسه شعبه زهر آلودی برسینه مطهر ایشان
نشست وخون همچون ناودان جاری گشت ، در آن حال امام (ع) دستان مبارک
خویش را از خون سینه پر نمودند وبه سر وروی خود
مالیدندوفرمودند : (( اینچنین به دیدار جدم رسول خدا (ص)
خواهم رفت )) .گویند زره امام (ع) در اثر
اصابت تیرهای فراوان ،همچون خار پشت گشته بود.امام (ع) دیگر تاب
نشستن برپشت اسب را نداشت وبالاخره آن پیکری که روزگاری بر دوش
حضرت رسول الله (ص) جای داشت ، بر زمین گرم کربلا افتاد .
ماخذ :
منتهی الامال –نفس المهموم. شیخ عباس قمی
لهوف. سید بن طاوس
– حماسه حسینی. شهید مطهری
((
مجلس دوازدهم ))
امام
جعفر صادق(ع) : (( آسمان در عزای جدم حسین (ع) ، چهل روز گریست ))
مقتل
نویسان بیان می کنند چون حضرت سیدالشهداء(ع) بر
زمین افتاد لشگریان به دور ایشان حلقه زدند وکل می
کشیدند وهلهله می نمودند اما کسی جرات نزدیک شدن به
وی رانداشت، لذا برای آگاهی از توان آن امام مظلوم(ع) به
سوی خیمه گاه اهل حرم یورش بردند تا بدانند امام (ع) هنوز زنده
است یا خیر؟ پس امام (ع) چون از حمله آنان مطلع گشت به سختی از
زمین بلند شد وفرمود : (( ای پیروان آل سفیان ، اگر
دین ندارید واز روز واپسین شما را هراسی نیست ، پس
در این دنیا آزادمرد باشید )) با شنیدن این کلام شمر
بن ذی الجوشن ،لشگریان را از تعرض به خیام منع نمود ودوباره به
نزد آن امام غریب)ع) یورش بردند.شمر نعره بر آورد که مادرتان در
عزایتان بنشیند ، او را به قتل برسانید .پس لشگریان بر
وی حمله کردند، ابتدا حصین بن تمیم تیری بر دهان
امام (ع) زد، سپس ابوایوب غنوی تیری بر حلق مبارک آن امام
جای داد،و آنگاه زرعه بن شریک ضربه شمشیری بر کتف مبارک
امام (ع) وارد نمود، در پی آن سنان بن انس با نیزه اش بر سینه
امام (ع) کوفت، و بالاخره صالح بن وهب چنان بانیزه بر پهلوی چپ امام
(ع) بزد که امام (ع) با طرف راست صورت بر زمین افتاد. امام (ع) چون چشم باز
نمود عمر بن سعد را در بالای سرش بدید پس بدو فرمود: (( آیا تو
مرا خواهی کشت ؟)) عمر بن سعد از شرم صورت خود را بگردانید به
خولی بن یزید اصبحی که در کنارش بود گفت : وای برتو
، برو واو را راحت کن. در این هنگام حضرت زینب (س) فریاد برآورد
که : (( وااخاه ...وا سیدا....ای کاش آسمانها بر زمین می
افتاد وکوهها از هم متلاشی می گشت .وای برتو ای پسر سعد ،
اباعبدالله(ع) را می کشند وتو نظاره می کنی ؟)) کسی پاسخ
زینب(س) را نگفت، حضرت زینب(س) دوباره فریاد برآورد که: (( آیا
کسی در اینجا مسلمان نیست ؟ )) ودوباره کسی پاسخ
زینب(س) را نگفت .مفتل نویسان گویند در این هنگام عمر بن
سعد روی از زینب(س) بگردانید در حالی که اشک از چشمانش
جاری بود. خولی جهت سر بریدن امام (ع) از اسب پیاده گشت ولی
از ترس به امام(ع) نزدیک نشد واز این کار منصرف گشت .درباب
اینکه چه کسی سر مبارک حضرت سیدالشهداء(ع) را جدا کرده است
بین مقتل نویسان اختلاف می باشد. عده ای می
گویند ، سنان بن انس شمشیر خود را زیر گلوی امام گذاشت
وگفت : با اینکه می دانم فرزند رسول خدا(ص) هستی وپدر ومادرت
بهترین مردمان می باشند ولی سرت را جدا خواهم نمود وسپس سر امام
(ع) را از تن برید. عده ای دیگر می گویند
خولی بن یزید سر امام (ع) را از تن جدا نمود وعده
دیگری هم شمر بن ذی الجوشن را قاتل امام مظلوم(ع) می
دانند،که قول قوی همین است زیرا در زیارت ناحیه
مقدسه که از زبان حضرت ولی عصر (عج) می باشد، حضرت قائم (عج) می
فرماید: (( شمر بر سینه ات نشست ومحاسن شریفت را دردست بگرفت
وبا دست دیگرش سر پاک تو را از تن جدا نمود)) و یا اینکه در
زیارت معتبره عاشورا بر شمر بن ذی الجوشن لعنت شده ونامی از سنان بن انس ویا
خولی بن یزید نبرده شده است واین دلایل محکمی
است برای اینکه شمر سر امام (ع) را از تن جدا نموده است. مقتل
نویسان می گویند شمر پس از آنکه سر امام (ع) را برید آنرا
برسر نیزه ای بلندنصب کرد وبالا برد ، لشگریان با دیدن سر
مبارک امام حسین (ع) بر نوک نیزه به یکبارگی سه مرتبه
تکبیر گفتند. اما ناگهان زمین به شدت برخود لرزید وگرد وغبار
سهمگینی به پا گشت وباد سرخی به تلاطم افتاد که دیگر چشم
، چشم را نمی دید.لشگریان پنداشتند عذاب الهی نازل گشته
است ،ولیک پس از مدتی زمین آرام گشت وطوفان سرخ خاموش شد.ولی
در آن دم عرش الهی متزلزل گشت و غلغله ای عظیم در بین
ملائک وکروبیان قدسی افتاد.
ماخذ :
منتهی الامال –نفس المهموم. شیخ عباس قمی
لهوف. سید بن طاووس
((
مجلس سیزدهم ))
امام
حسین(ع) : ((من کشته اشکها می باشم.هیچ مومنی نشنود نام
مرا، مگر آنکه از سوز دل بگرید ))
سیدبن
طاوس در مقتل لهوف می گوید چون سر مطهر پسر رسول خدا (ص) بر روی
نیزه جلوه گر شد غلغله وجوش وخروشی عظیم در قدسیان عالم قدس در افتاد
که عرش الهی به تلاطم درآمد،پس آنگاه پروردگار عز وجل سایه پر جلالت
حضرت صاحب الامر (عج) را بر کروبیان
ظاهر وساخت وفرمود: به دست این کس ، انتقام خون حسین (ع) گرفته خواهد
شد پس جمله کروبیان آرام گرفتند.پس از جدا شدن راس مبارک، لشگریان جهت
یغماگری،بر پیکر پاک امام (ع) حمله بردند .اسحاق بن حوبه لباس
امام (ع) را گرفت وچون در تن نمود بدنش به مرض پیسی مبتلا گشت وتمام
موی بدنش به وضع پلیدی بریخت.امام جعفر صادق (ع) می
فرماید: (( در لباس امام حسین (ع) جای سی وسه ضربه
نیزه وسی وچهار ضربه شمشیربود)) .بحر بن کعب ، شلوار از پای امام (ع) غارت کرد وچون
برتن نمود پاهایش هر دو فلج گشت وزمین گیر شد.اخنس بن مرثد،
عمامه از سر امام (ع) برداشت وچون آنرا بر سر خود ببست، فی الفور عقل خود از
دست بداد ودیوانه گشت.بجدل بن سلیم جهت غارت انگشتر امام (ع)، انگشت
مبارک ایشان را قطع نمود وانگشتر وی را به یغما برد .عمر بن سعد
دستور داد تا زره امام (ع) را که ارث از رسول الله (ص) بود جهت تبرک برایش
بیاورند وچه احمق مردمانی که به زره رسول خدا(ص) تبرک می
جویند ولیک پسر او را سر می برند. پس از فراغت از غارت
پیکر امام (ع)، لشگریان رو به خیام حسینی نهادند وهر
آنچه از لباس واسباب وحیوان در آنجا بود جملگی به غارت بردند، سپس
خیام را به آتش کشیدند وجمله زنان وکودکان آواره بیابان گشتند.پس
از آن عمر بن سعد فریاد زد که : چه کسی فرمان امیر خود
عبیدالله ابن زیاد را اجابت می کند که با اسب بر پیکر
حسین بتازد ؟ ده نفر حکم پسر سعد را
اجابت نمودند وبر اسبهای تنومند نشستند وبر پیکرآن امام مظلوم (ع)
تاختند. مقاتل نویسان گویند چون در اصل ونسب این ده نفر
تحقیق شد ، برملا گشت که هر ده نفر حرام زاده می باشند. پس از
این ماجرا عمر بن سعد سر مقدس امام (ع) را داخل کیسه ای نهاد
وخولی بن یزید را مامور ساخت که همان عصر عاشورا سر مبارک را به
شهر کوفه ونزد عبیدالله ابن زیاد ببرد، تا خبر آن بر پسر مرجانه فاش
گردد. فردای آنروز عمر بن سعد بر کشته گان خویش نماز گزارد وآنان را
به خاک سپرد ولی اجساد مطهر امام (ع) ویاران وی همانطور در
بیابان برهنه وبی سر رها گشت. سپس به دستور عمر بن سعد، تمام اهل
بیت را همانند اسیران جنگی براشتران بدون محمل وسایبان
سوار نمودند وبه همراه سایر سرهای
شهداء، کربلای پر بلا را ترک نمودندوروانه کوفه مکر ودغا گشتند. در باب دفن پیکرمطهر امام (ع) وسایر
شهداء، گویند در سیزدهم محرم الحرام طایفه ای از
بنی اسد که در غاضریه بیابان گرد بودندو بادیه
نشین، به کربلا آمدند وپیکرهای مطهر شهداء را به خاک سپردند.
خولی بن یزید چون به کوفه رسید ،ابتداجهت تجدید قوا
وطلوع صبح صادق، درخانه اش بیتوته نمود وچون همسر وی از محبان آل عصمت
بود، لذا از ترس همسر، سر امام (ع) را در تنور مطبخ خانه اش، پنهان کرد. در نیمه
های شب همسر خولی، متوجه نوری عظیم در تنور وصحن خانه اش
شد در پی تحقیق برآمد وسر پاک امام (ع) را در تنور خانه اش یافت
.پس بر خولی اعترض کرد ونوحه گری آغاز نمود ولاجرم خولی سر را
برگرفت وراهی دارالاماره ظلم پسر مرجانه بد کاره گشت تا خبر آن مصیبت
عظما را افشاء سازد.
ماخذ : منتهی
الامال –نفس المهموم. شیخ عباس قمی
لهوف. سید بن طاوس
((
مجلس چهار دهم ))
امام
حسین(ع) : ((من کشته اشکها می باشم.هیچ مومنی نشنود نام
مرا، مگر انکه از سوز دل بگرید ))
چون خبر شهادت امام
حسین (ع) به عبیدالله رسید ،دستور داد سر امام (ع) را به
بیرون شهر ببرند تا همراه با اسراء وسایر سرها وارد شهر شوند وخطباء
را حکم داد تا بر سر منبرها این فتح الفتوح ننگین را به گوش مردمان
برسانند ومردمان را نیز حکم داد تا هلهله وشادی کنند وکوی وبرزن
را آذین بندی نمایند. بالاخره کاروان اسراء وارد کوفه گشت در
حالی که امام سجاد (ع) در غل جامعه
گرفتار بود.( غل جامعه آن است که اسیران را، طوقی آهنین بر دور
گردن می بندند ودستها را در کنار این طوق آهنین به زنجیر
می کشند) وخواهران آن امام مظلوم (ع)، سوار بر شتران بی محمل
وسایبان بودند.و کودکان خسته وگرسنه
که در عزای از دست دادن عزیزان خویش نوحه گری
می نمودند. مردم کوفه با دیدن سر
امام حسین (ع) بر روی نیزه( که خود دعوتش کرده بودندتا
از وی حمایت کنند حتی به قیمت زندگانی خویش)
، از خواب غفلت بیدار شدند ودانستند که چه جنایت وخیانتی
در حق اولاد رسول الله (ص) نموده اند ،پس جملگی گریه وشیون آغاز
نمودندوصدای گریه از زن ومرد وپیرو جوان به آسمان بلند گشت به
نحوی که تا آن روز چنین شیونی در شهر سابقه نداشت .به
اشاره حضرت زینب(س) همه سکوت کردند وهمهمه خوابید پس ایشان
ابتدا به سخن کردند : (( سپاس وستایش مخصوص خداوند عالمیان است ودرود
بر پیامبر برگزیده اش محمد مصطفی(ص) .واما بعد ای مردم
کوفه ،ای اهل مکر ونیرنگ ، ای... اکنون شما گریه می
کنید ؟ ... پس پاسخ مرا بگویید که چه کسی بزرگان مارا کشت
؟ ...گریه کنید که هیچ وقت چشم شما از گریه کردن، خشک
نخواهد شد...)). در دارالاماره کوفه، چون چشمان نحس پسر مرجانه زناکار به دختر
زهرای مطهره (س) افتاد ،گفت خدای را شاکرم که خواری شما را
دیدم. حضرت زینب(س) بلافاصله فرمود : خدای را شاکرم که به واسطه
پیامبرش ، مارا گرامی داشت. عبیدالله گفت: چه دیدی
از آنچه که خداوند با برادرت نمود ؟ حضرت زینب (س) فرمود: جز
زیبایی ندیدم.
عبیدالله از فرط عصبانیت، خاموش گشت .سپس روبه امام سجاد(ع)
کرد و از نام آن حضرت پرسید و امام زین العابدین(ع) فرمود: ((
من علی بن حسین(ع) می باشم)) ،عبیدالله گفت : مگر،
علی بن حسین (ع) در کربلا کشته نگشت؟ امام سجاد (ع) فرمود: او برادر
من بود که در رکاب پدر بزرگوارم شهد شهادت نوشید. مجادله بین امام
زین العابدین(ع) وپسر مرجانه تا آنجا کشید که عبیدالله از
پاسخ عاجز گشت واز شدت غضب برافروخت ودستورداد که وی را هم گردن بزنند که در
این حین حضرت زینب (س) خودرا بر روی برادرزاده گرامی
اش انداخت وفرمود : ای پسر مرجانه، اگر قصد بر کشتن وی داری ،پس
مرا هم با وی شهید گردان وناگهان همهمه در بین حضار پدید
آمد وعبیدالله از بیم ملامت بزرگان و شورش خلایق، از کشتن امام
سجاد (ع) منصرف گشت. لذا کاروان اسراء وسرهای
شهیدان را به فرماندهی شمر بن
ذی الجوشن روانه شام ساخت ودستور داد تا در بدو ورود به هر شهر وآبادی،
از مردمان بخواهند که شهر را آذین بندند و به استقبال آنان
بیایند چه با میل وچه با اکراه. پس کاروان اسراء کوفه را به
مقصد شام، دارالخلافه یزید بن معاویه ترک نمود. مقاتل
نویسان حوادثی شگرفی را که برای آل محمد(ص) در بین
راه به وقوع پیوسته است در تاریخ نگاشته اند که از شرح آن می
گذریم.
ماخذ : منتهی الامال –نفس المهموم. شیخ عباس قمی
((
مجلس پانزد هم))
امام
زمان(عج) : ((حال که روزگار مانع گشت تادر
کربلا یاریت نمایم ،پس روز وشب در مصیبت تو خون می
گریم ))
یزید بن
معاویه دستور داد تا شهر شام را جهت ورود اسراء تزیین
نمایند وهمچنین در کاخ خود مهمانی بزرگی متشکل از بزرگان
حکومتی، علما، سفرای خارجی ومردم عامی برگزار نمود. چون
اهل بیت پیامبر (ص) وارد گشتند ،یزید حکم کرد تا سر
بریده امام(ع) را داخل طشت طلا بگذارند ودر روبرویش بنهند. چون چشمان
اشکبار حضرت زینب(س) به سر بریده برادرش افتاد بی اختیار
ناله وا محمدا...وا جداء... سر داد وفرمود: (( ای یزیدt زنان خود را در سراپرده نگاه
می داری وناموس پیغمبر خدا(ص) را شهر به شهر می
گردانی ؟)).یزید چون چنین دید شعری سرود
بدین مضمون که : ای کاش اجداد من زنده بودند ومی دیدند که
چگونه انتقام آنان را از احمد (ص) گرفتم وبه من بگویند که ای
یزید ، دستت پاینده باد، سپس خطاب به سر بریده امام
مظلوم(ع) گفت:
حسین بن علی (ع) چه دندانهای زیبایی داشته
است آنگاه با چوب دستی بر لب ودندان امام (ع) می زد و مستانه خنده
جنون سر داد.یکی از بزرگان مجلس طاقت نیاورد و برخا ست وخطاب به
یزید گفت : ای
یزید ،از این کار دست بدار که به خدا سوگند، من بارها
دیدم که حضرت رسول الله (ص)
این لب ودندان را می بوسید ومی فرمود : ((
حسین از من است ومن از حسینم )) . گویند درآن مجلس ،
سفیری مسیحی حاضر بود از دیار روم .از اصل ونسب
این کشته گان وآن اسراء پرسید.چون یزید نام وی را
فاش ساخت، سفیر روم گفت: من از اعقاب واولاد شمعون می باشم که
ایشان از حواریون حضرت مسیح (ع) بود و اکنون مردمان مرا به خاطر
این نسبت، تکریم واحترام می نمایند با آنکه سالها از حضرت
مسیح (ع) می گذرد ولی در شگفتم از شما که فرزند پیغمبری
را کشتید که آن پیغمبر دیروز در بین شما بوده است
وسالی چنداز رحلتش نمی گذرد . پس ازآن حضرت زینب (س) وامام زین
العابدین(ع) هر یک برخاستند وبا سخنان آتشبار خود، نقاب از چهره
کریه دستگاه اموی برداشتند. یزید چون این افشا
گری بدیداز شورش مردمان در هراس افتاد پس خطیب مجلس را حکم داد
که بر سر منبر برود ودرمدح اولاد بنی امیه سخن بگوید .پس از
آنکه خطیب از مدح آل ابوسفیان ودشنام علی (ع) واولادش فارغ گشت
،امام سجاد(ع) از یزید رخصت گرفت تا بر سر منبر رود واو هم سخنی
فرا خور مجلس بگویدواین چنین آغاز نمود : (( منم فرزند مکه
ومنی ، منم فرزند زمزم وصفا ، منم فرزند محمد(ص) و خدیجه کبری
(س) ،.... منم آنکه آیه تطهیر در شان ما نازل شد. منم آنکه
جبرئیل به در خانه ما رفت وآمد داشت.....)) وآن چنان دستگاه ظلم
وتزویر اموی را در پیش چشم
حضار مجلس در هم کوبید وخوار نمود که یزید برای
قطع خطابه امام سجاد (ع) به موذن دربار حکم کرد که اذان بگو تا نماز بگذاریم
.چون موذن ابتدا گفت : الله اکبر، امام سجاد(ع) فرمود : (( آری خداوند از
همه بزرگتر است)) موذن گفت : اشهدان لا اله الا الله ، امام سجاد (ع) فرمود: ((
آری،گوشت وپوست وخون و مویم به یگانگی خداوند ، شهادت
می دهد)) موذن گفت : اشهد ان محمد رسول الله (ص). امام سجاد(ع) فرمود: ((
ای یزید، آن کسی که نامش بر سر مناره ها بلند است جد من
می باشدو یا جد تو ؟ اگر جد من است ، پس این ظلم وستم بر ما روا
نباشد واگر جد تو است بدان که دروغگو می باشی )) . چون
یزید چنین بشنید سخت برآشفت ،مجلس را بر هم زدو دستور داد
تا همه جهت نماز قامت ببندند.گویند پس از چندی یزید به
تظاهرو جهت مصلحت، ابراز پشیمانی نمودودر تکریم اهل بیت
کوشش فراوان کرد وآنان را به همراه نعمان بن بشیر به سوی مدینه
طیبه باز گرداند.بدینسان اهل بیت (ع) داغدار سوی
مدینه بازگشتند درحالی که بسیاری از عزیزان
دیگر در بین آنان نبودند.
ماخذ : منتهی
الامال – نفس المهموم. شیخ عباس قمی
لهوف . سید بن
طاوس
((
مجلس شانزدهم ))
حضرت
محمد(ص) : ((بدرستیکه شهادت حسین، حرارتی در قلب مومنین
ایجاد نماید که هیچ گاه سرد نخواهد شد ))
کاروان اهل بیت
(ع) چون به نزدیک شهر مدینه رسید، امام سجاد(ع) نعمان بن
بشیر را فرمود که به شهر رود ومردمان از شهادت حضرت سید الشهداء(ع) آگاه
سازد. نعمان چون به مسجد پیغمبر(ص) رسید با صدای رسا
فریاد زد : (( انا لله وانا
الیه راجعون . واما بعد ای مردم مدینه النبی (ص)....))
.نعمان می گوید مردم شهر با شنیدن این خبر مصیبت در
حالی که بر سرو سینه می زدند
به طرف بیرون شهر روان شدند وچنان آشوب و خروشی افتاد که
مدینه آنرا سراغ نداشت جز در روز رحلت حضرت رسول الله (ص). تمام مردم به دور
اهل بیت (ع) حلقه زده بودند که ناگاه امام زین العابدین (ع) از
خیمه اش بیرون آمد در حالی
که گریان بود.با دیدن این منظره باردگر گریه وشیون
در بین مردمان آغاز گردید .سپس امام زین العابدین (ع)
بعنوان چهارمین امام شیعیان جهان،خطابه خویش آغاز نمود.
شهادت امام حسین
(ع) باعث بیداری مردم گشت وآنان را بر آن داشت تابدانند که چه
چیزی باعث گشت تا حسین بن علی(ع) سر خود را در راه مبارزه
با آن، ببازد لذا در سال 63 هجری، نمایندگانی به جانب شام ودارالخلافه
یزید بن معاویه فرستادند ،تا از نزدیک بر احوال
خلیفه مسلمین مطلع گردند.آری ، آنان همان را دیدند که
حضرت سیدالشهداء(ع) می دانست ودانستند که از اسلام هیچ
چیز باقی نمانده است جز پوسته ای بی فایده. پس سوی
مدینه بازگشتند ومردمان را گفتند که ما خلیفه یزید بن
معاویه را یافتیم در حالی که علنا شراب می خورد وبا
بوزینه معا شرت دارد ودر فسق وفجور کوتاهی نکرده است ونمی کند. با شنیدن
این خبر هولناک ، تمام مردمان علیه دستگاه ظلم وتزویر
اموی برآشفتند وقیام نمودند، ولی حالا دیگر بسیار
دیر شده است. آنگاه که امام حسین (ع) دست یاری سوی
مردمان بلند کرد هر یک به بهانه ای دعوت وی را اجابت نکردند وآن
شد که نباید می شد. با شنیدن خبر قیام توسط مردم
مدینه ، یزید، لشگری راجهت سرکوب آنان به مدینه
فرستاد وگفت که جان ومال وناموس مردم مدینه تا سه روز بر لشگریان حلال می باشد. وبالاخره مدینه توسط
سپاه یزید به تصرف درآمد وبیشتر از چند هزار تن کشته شدند که
گاها تعدادی از صحابه رسول خدا(ص) هم در بین آنان بودندو تا
سالیان سال ، مردمانی در مدینه زندگی می کردند
که هویت پدرانشان نا معلوم بود .بعد
از جنگ وغارت ،لشگریان جهت دستگیری وقتل سران شورشی که به
خانه خدا ومسجدالحرام پناه برده بودند ،به شهر مکه حمله ور شدند وبا منجنیق
،کعبه را خراب نموده ومسجد الحرام را به آتش کشیدند ودر این حین
بود که خبر مرگ یزید بن معاویه ملعون به آنان رسید ولاجرم
لشگریان ،محاصره شهر مکه را رها کردند وبه سوی شام بازگشتند .
تاریخ نویسان گویند که در این ماجرا امام سجاد (ع) واهل
بیت امام به بیرون شهر رفته بودند ودر آنجا منزل داشتند بدین
جهت از شر لشگریان خونخوار اموی در امان مانده بودند. ودر همین
سال بود که روح خسته ونازنین حضرت زینب (س)آن اسوه صبر ورادمردی، به دیدار جد وپدر ومادر وبرادران
شریفش به اعلی اعلیین عالم معنا پر کشید وتن خسته
اش ،در منزل خاک ، آرام گرفت. ( به روایتی در شام وبه روایت
دیگر در مصر ).
(( یا حسین...دشمنت مرد، ولی نور تو
خاموش نشد))
و ماخذ : منتهی الامال
_نفس المهموم. شیخ عباس
قمی
لهوف. سید بن طاوس
دفتر
فرهنگ اسلامی
مرکز
تحقیقات فیزیک پلاسما ومجتمع آزمایشگاهی