جايگاه زنان در نهضت عاشورا
اكنون
به نقش زنان والامقام و حماسهساز در عاشورا و نهضت امام حسين (ع) خواهيم پرداخت:
زني كه ثروت خود را در راه نهضت عاشورا بخشيد
ماريه
دختر منقذ معروف به عبديه بصريه خانهاش محل ألفت شيعيان بود كه در آنجا بحث علمي ميكردند و
مذهب اماميه (شيعه اثني عشري) را رواج ميدادند. او در امتداد همان رسالتي كه خديجه
(س) در بذل ثروت خود در راه نشر اسلام كوشيد قدم برداشت، اين بار ماريه ثروت خود را
در خدمت نهضت عاشورا قرار داد، او كه همسر و فرزندانش در ركاب حضرت علي (ع) در
واقعه جمل شهيد شده بودند، از اين رو در راه به ثمر رسيدن نهضت امام حسين (ع) از هيچ
بذل و بخششي ابا نميكرد و گاهي هم با گريههاي احساسي خود، مردان را به ياري امام
حسين (ع) تشويق و تحريض ميكرد.
درست
از وقتي كه معاويه بدرك واصل شد و يزيد سلطنت استبدادي و موروثي پدر را بدست گرفت و امام
حسين (ع) هم سرناسازگاري و مبارزه با يزيد را در دستور كار خود قرار دادند، از
همان بدو حركت از مدينه از حضور زنان و اهل بيت در كاروان به عنوان مكمل و تمامكنندة
نهضت ياد ميكردند. و در اين راستا اهل بيت (ع) خود را به عنوان يار و
ياور اصلي خويش به همراه بردند و هيچكس نتوانست امام را از اين مهم منصرف كند،
زيرا اراده خدا بر اين بود كه اهل بيت (ع) با اسارت خود مراحل تكميلي و جاودانگي نهضت
خونبار عاشورا را به انجام برسانند.
طوعه بانوئي كه يك تنه جور مردان كوفه را بر دوش كشيد
در اين ميان زنان آزادة ديگري هم برحسب تكليف الهي خود در
اين نهضت حضور پيدا كرده و نقش زرين فداكاريهاي خودشان را با تارك مقدس نهضت
بيادگار گذاردند، از آن جمله طوعه بود.
نهضت
با حركت امام حسين (ع) از مدينه به مكه آغاز شد، امام براي بررسي و تحقيق
دعوت كوفيان، سفيري شجاع به نام مسلمبنعقيل (ع) به كوفه فرستاد تا از نزديك اوضاع
كوفه را براي امام گزارش دهد.
در
ابتداء عدهاي بسيار از مردم با مسلم بيعت كردند و مسلم بر آن اساس نامهاي
براي امام (ع) نوشت تا امام به كوفه بيايند، ولي با تهديد عبيدالله مردم خيلي زود
رنگ عوض كردند و هويت اصلي خود را به نمايش گذاردند، آنقدر بيوفائي كردند كه
شبانگاهي مسلم پس از نماز خود را تنهاي تنها ديد، نه رفيقي نه منزلي، غريب و
آواره كوچههاي كوفه شده بود، درست وقتي كه او بود و تنهائياش و سكوت و خفقان شب
كوفه، از بس از اين كوچه به آن كوچه رفته بود، خسته شده بود تكيه گرد به ديواري تا
اندكي استراحت كند، آن ديوار خانه زني بود به نام طوعه، او مؤمنة پرهيزگاري بود كه بايد
نقش تاريخي خود را در اين شب تاريك ايفا كند، او منتظر پسرش بود، مسلم او را سلام
كرد پس او جواب مسلم را داد البته با سنگيني و وقار و مواظبت! سپس گفت: چه
حاجتي داري؟ مسلم گفت: كمي آب بده (اسقني ماء) او مقداري آب آورد و مسلم نوشيد،
اما مسلم همچنان ايستاده بود! طوعه گفت: مگر آب نخوردي؟ فرمود: چرا! گفت پس چرا
نميروي به سوي اهل و عيالت، اينجا كه ايستادي قدري براي من زشت است، اما مسلم سكوت
كرد، زن گفتارش را دوباره تكرار نمود، باز سكوت كرد مرتبه سوم قدري فرياد كشيد: پناه
برخدا، من راضي نيستم نزد خانه من بنشيني! (اني لا احل لك الجلوس علي بابي!)
اينجا ديگر مسلم چارهاي نداشت، بايد ميرفت، اما با صداي حزيني گفت: من را در اين
شهر نه اهل و عيالي است نه خانهاي و كاشانهاي، آيا ميشود امشب مرا پناه بدهي و
ميهمان كني؟ فردا ميروم! در اين هنگام طوعه فهميد كه اين مرد غريب است سئوال كرد
كيستي؟ فرمود من مسلمبنعقيل هستم، اين مردم دروغگو مرا فريب دادهاند، پيمان شكني
كردهاند! طوعه در نهايت بهتزدگي و دهشت گفت: راستي تو مسلم هستي؟ طوعه خوب ميدانست
اين ميهماني و پناه دادن به قيمت سنگيني تمام خواهد شد اما فرصت را مغتنم شمرد،بار
خدايا، اين من و ميزباني نماينده حسينبن علي(ع)؟ من كجا و سفير و نهضت حسين
كجا؟
گرخانه
محقر است و تاريك بر ديدة روشنت نشانم
خانه
را براي او آماده كرد و غذا به او داد و لكن ناراحتي مسلم و نگرانياش از اوضاع اجازه نميداد
غذا بخورد حتي مختصري! بعد از ساعتي چند پسرش كه انتظارش را ميكشيد آمد،
صدا زد مادر آيا مهماني در خانه داري؟ گفت: آري، اما بتو نميگويم كيست، مگر قول
بدهي و قسم بخوري كه افشاءاش نكني!
البته
قول داد و قسم خورد كه كتمان كند و به احدي خبر ندهد، ظاهراَ اينطور خودش را گرفته بود!
مسلم
شب را در اين خانه در تفكر قضاياي به وجود آمده سپري كرد، ناراحت از اوضاع و
ناخرسند از حوادث، لكن با خواندن قرآن و دعا و ثنا به مصاف اين وضع دردناك رفت، طوعه
اين زن فهيمه و دانا، خدا را شكر كرد بر اين نعمت بزرگ، اين را توفيق بزرگي براي
خود ميدانست، اما پسرش بلال افكار شيطاني در سر داشت او ميدانست همه جا سخن از
مسلم و دستگيري او است، رؤياي جايزه در سر داشت، او برعكس مادرش فرصت شيطاني را
مغتنم شمرد و البته نفسش اين عمل را برايش زيبا جلوه ميداد، جايزه، پول، ثروت و …
همه
با يك افشاء كردن مسلم تحقق ميشود، خيلي سريع شيطان در او اثر گذارد
صبح زود بيرون رفت و به ابنزياد امير كوفه خبر داد، لشكر دور خانه طوعه را گرد
آمدند، طوعه انجام وظيفه كرده بود و خوب از امتحان سرافراز بيرون آمده بود
نامش در تاريخ جاودان شد،زيرا در آن مقطع حساس كه همه اشتباه رجال پشت به مسلم
كرده بودند و او را تنها گذارده بودند صحنه را خالي نكرد، او در آن زمان از مردان
جلوتر بود، برتر بود و در انجام وظيفه انقلابي خويش موفقتر! او رستگار تاريخ، فرزندش
نابكار تاريخ.
مسلم
همچنان رجز
ميخواند و بيباكي خود از مرگ را ميسرود،خيلي طول نكشيد مسلم را نابكارانه و ناجوانمردانه
بطرز فجيعي به شهادت رساندند و پيكر مطهرش را از بالاي بام دارالاماره بزير
افكندند.
مسلم
شهيد شد و طوعه در غم از دست دادن ميهمان غريبش آرام و قرار نداشت، آفرين به اين احساس مسئوليت.
يزيدبن
معاويه تمام سرزمين وحي را براي امامحسين ناامن كرده بود حتي حرم
امن الهي را!
ناگزير
امام راه
عراق
را پيش گرفت در مسير راه ناملايمات زيادي قلب امام را بدرد آورد.
مثلاً
همين خبر شهادت مسلم را در محلي به نام زباله به امام (ع) دادند. امام
در حاليكه آيه شريفه (احزاب، آيه 23) منالمؤمنين رجال … را قرائت فرمود خبر را
به اهل بيت و بنيهاشم رسانيد و به اصحاب نيز فرمود: هر كس به خيال آسودگي و آسايش
و زندگي برخوردار از امنيت در كوفه با ما همراه شده است بداند از اين خبرها نيست
آنجا مردم ما را ذليل كردند، بيعت شكستهاند و چون اسلاف پيمانشكن خود به ما بيوفائي
نشان دادهاند هر كس فكر ميكرده ميرويم كوفه آنجا همه تحت دستور حسينبن علي(ع)
اند ما هم شكمي از عزا در ميآوريم آگاه باشيد اينطور نيست آنجا همهاش خون
و قيام است، تير و شمشير است، نيزه و خنجر است، خيليها متفرق شدند و دنياطلبان امام
را تنها گذاردند، (مقاتل الطالبين ص 100 ابوالفرج اصفهاني، توزيع دارالباز مكه مكرمه)